دیوژن از اسکندر پرسید: بزرگترین آرزوی تو چیست؟ گفت:
تسلط بر یونان. پرسید: پس از آن؟ گفت: همۀ آسیای صغیر را فرمانبر خود
کنم. پرسید: پس از آن؟ گفت: فتح دنیا. پرسید: پس از آن؟ گفت: بنشینم و
استراحت کنم و از زندگیام لذت برم. دیوژن گفت: چرا اکنون نمینشینی و از
زندگیات لذت نمیبری؟ در بغداد دزدی را به دار آویخته بودند. جنید برفت و
پای او را بوسه داد و گفت: هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مرد بود و
سر بر سر آن نهاد. خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادی به شیخ
ابوسعید نداشت. روزی در جمعی گفت: «کار ما با شیخ ابوسعید آن چنان است که
پیمانه با ارزن. او دانهای است و ما پیمانه.» یکی از مریدان شیخ آنجا
حاضر بود. چون سخن خواجه مظفر شنید، برخاست و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه
مظفر شنیده بود، بازگفت. شیخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوی که آن یک دانه
هم تویی، ما هیچ نیستیم. (اسرار التوحید، ص 208) در شهری که شبلی میزیست، موافقان و مخالفان بسیاری
داشت. برخی او را سخت دوست میداشتند و کسانی نیز بودند که قصد اخراج او
را از شهر داشتند. در میان دوستداران او، نانوایی بود که شبلی را ندیده
بود ولی به دل و جان دوستش میداشت.
(هنری توماس، بزرگان فلسفه، ترجمۀ فریدون بدرهای، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365، ص189)
(عطار، تذکرهالاولیاء، تصحیح محمد استعلامی، ص431)
پیری، از مریدان
خود پرسید: «هیچ کاری از شما سر زده است که سودی برای دیگران داشته باشد؟»
یکی گفت: «من امیر بودم. گدایی به در خانه من آمد. من تخت و تاجم را بدو
دادم و خود به سلک درویشان درآمدم.» دیگری گفت: «از جایی میگذشتم. یکی را
گرفته بودند و میخواستند که دستش را ببرند. من دست خود فدا کردم و او را
رها کردم.» پیر گفت: آنچه کردید در حق دو شخص معین کردید. برای همگان چه
کردید؟»
(شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، ص 81 )
روزی شبلی از کنار دکان او
میگذشت. از مرد نانوا خواست که برای خدا يك گرده نان به او وام دهد.
نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلی رفت.
در دکان نانوایی، مردی
نشسته بود که شبلی را میشناخت. به نانوا گفت: «اگر شبلی را ببینی، چه
خواهی کرد؟» نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو
خواهم داد.» دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که از خود راندی و لقمهای نان
را از او دریغ کردی، شبلی بود.» نانوا، سخت شرمنده شد. پریشان و شتابان،
در پی شبلی افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت. بیدرنگ، خود را به دست و
پای شبلی انداخت و از او خواست که بازگردد تا وی طعامی برای او فراهم
آورد. شبلی، پاسخی نگفت. نانوا، اصرار کرد و نیز گفت: «منت بر من بگذار و
شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانۀ این توفیق و افتخار، خلقی را اطعام
کنم» شبلی پذیرفت.
شب موعود فرا رسید. میهمانی عظیمی برپا شد. دستها
در سفره بود و دهانها پر، که اهل دلی از شبلی پرسید: «یا شیخ، نشان دوزخی
چیست؟» شبلی گفت: «دوزخی آن باشد که یک گرده نان در راه خدا ندهد؛ اما
برای بندۀ او، سفرۀ ضیافت اندازد.»
(عطار نیشابوری، الهینامه، تصحیح فؤاد روحانی، ص 71)
| |
استاد علياكبر جعفري
|
اکنون، به ایران، به سرزمینی که گفته می شود روحش به هند آمده و در بنای تاج محل کالبد و جسم متناسبی برای خود یافته است برویم.
هنر ایرانی سنن درخشان و نمایانی دارد. این سنت ها در مدت بیش از ۲۰۰۰ سال بعد از زمان آشوری ها تا کنون ادامه یافته است. در ایران در حکومت ها، در سلسله های پادشاهان و در مذهب تغییراتی روی داده است. سرزمین این کشور زیر تسلط حکمرانان و پادشاهان خودی و بیگانه قرار گرفته، اسلام به آن کشور راه یافته و بسیاری چیزها را منقلب ساخته است و معهذا سنن هنری ایران هم چنان مداومت داشته است.
من زندگی امام حسین علیه السلام آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه كافی به صفحات كربلا نموده ام و بر من روشن است كه اگر هندوستان بخواهد یك كشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق امام حسین علیه السلام پیروی كند. (1)

برای کورش خیمه با شکوهی با تمام لوازم معیشت ویک زن شوشی که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت گذاردند. زنی را که مادیها با خیمه ممتاز برای کورش گذارده بودند پانته آ می نامیدند این زن شوشی که از حیث
به نيكىها امر كن و خود نيكوكار باش، و با دست و زبان بديها را انكار كن، و بكوش تا از بدكاران دور باشى، و در راه خدا آنگونه كه شايسته است تلاش كن، و هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد. براى حق در مشكلات و سختىها شنا كن، شناخت خود را در دين به كمال رسان، خود را براى استقامت برابر مشكلات عادت ده، كه شكيبايى در راه حق عادتى پسنديده است، در تمام كارها خود را به خدا واگذار، كه به پناهگاه مطمئن و نيرومندى رسيدهاى، در دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان، كه بخشيدن و محروم كردن به دست اوست، و فراوان از خدا درخواست خير و نيكى داشته باش. وصيّت مرا بدرستى درياب، و به سادگى از آن نگذر، زيرا بهترين سخن آن است كه سودمند باشد، بدان علمى كه سودمند نباشد، فايدهاى نخواهد داشت، و دانشى كه سزاوار ياد گيرى نيست سودى ندارد.
حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود
بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک
شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
.خانم "تامپسون" معلم کلاس پنجم ابتدائی در اولین روز مدرسه مقابل دانش
آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر به
دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد.
اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسر بچه ای به نام "تدی
استوارد" در صندلی خود فرو رفته بود و چندان مورد توجه قرار نداشت